|
|
|
| تو رو می سپرم به خواب تو رو می سپرم به عشق برو با ستاره ها ..
+
تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 18:10 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
.. بدون تو نمی میرم فقط با مرگ درگیرم بدون مرهم دستات یه زخم کهنه و پیرم نمی تونم .. نمی میرم فقط با مرگ درگیرم .. نمی مونم می دونم از این تکرار دلگیرم .. بدون برق چشمات از شب و فانوس می ترسم از اینکه کم شی از خوابم از این کابوس می ترسم ..
+
تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:13 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
یه خورده آرومم کن نشون نده که سردی حالا وقته دروغه ، بگو که برمیگردی .. ^^غیر منتظره : تا دم ِ مرگ حوصله دارم برای تو ...
+
تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 23:5 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
آنقدر دوستت دارم
^^غیر منتظره : ..
+
تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 6:10 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
|
می خواستم یک روزی بیایم اینجا ،دوباره در یکی از آن غیر منتظره های بولد ِ چتر دار بنویسم " دوستت دارم حتی همینقدر دور ، یک روز بر میگردی به خانه ، دور است ، اما دیر نیست ..." آمدم ... اما درد نمی گذارد بنویسم ... تو نمیدانی چه دردی دارد .. هیچ کس نمی داند ... نمی داند چه دردی دارد حادثه ! حادثه ای که نشود دردش را شریک شد با کسی ... تو نمیدانی چه دردی دارد اجبار !!!نمی دانی چه دردی دارد این درد ِ تازه ... تو نمیدانی چه دردی دارد پایان در سکوت ... + عذر خواهی میکنم از همه ، در شرایطی نیستم که توان جوابگویی داشته باشم
+
تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 23:34 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
|
تو رفته ای رفتنت یعنی اینکه زمانی بوده ای ! یعنی این که زمانی فعل بودنت را کنار من و روزهای من و نفس های من صرف کرده ای ... پس چه باک از اینکه رفته ای ؟! کدام "رفتن" را می شناسی که حافظه ی تاریخی اش از "بودن" خالی باشد ؟ اینجا همه ی فعل ها ، در هر زمانی که صرف شوند ، بودن تو را در دل دارند و بس ... ^^غیر منتظره : تا دم ِ مرگ حوصله دارم برای تو ...
+
تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 22:25 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
|
می دانم خوب می دانم، اصلن آخرین صدایت گفت که این کلمات که روی این صفحه ی طوسی ِ بی جان می نویسم برای تو آهنگ اضطراب دارد... و تو نیز خوب می دانی که اینها نه درد است برای تو که همیشه خوبی برای دلم و نه درمان برای من ِ خاطره باز...اینها یک مشت دلتنگی ِ بی پدر و مادرند که دنبال مخاطبشان می گردند ...فقط "همین" از این جستجوی بی غرض محرومشان نکن ...گناه دارند این واژه های یتیم شده از بی "تو"یی ... حصار و پرچین فرضشان نکن ...نه قصد دلت را کرده اند نه گمان خوش خیالی ... فقط درد دارند ... درد یتیمی ...درد دارند این واژه های اسیر ...
+
تاريخ پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 21:37 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خستهام بيا برويم! آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست میتوانيم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شويم میتوانيم دمی در برابر جهان به يک واژه ساده قناعت کنيم من حدس میزنم از آوازِ آن همه سال و ماه هنوز بيت ساده ای از غربتِ گريه را بياد آورم. من خودم هستم بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم... ^^غیر منتظره : دوستت دارم ، حتی همینقدر دور ... یک روز بر می گردی به خانه ، دور است اما دیر نیست ...
+
تاريخ چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 8:42 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
|
هرگز گمان نکن که سالهای سال هم اگر بگذرد ، صدای من اگر در لابه لای سکوت از یادت برود حتی ، برگ ِ گلی در یادهای تو نماند حتی ، دست من از یاد ببرد اشتیاق ِ نوشتن ِ حرف همیشگیم را " سال و سالگرد که نه ، هر لحظه مناسبت بودن توست " ^^غیر منتظره :آنقدر برایم هستی که به بودن خودم شک دارم
+
تاريخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 23:44 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
|
برای پروانه هایی که منتظر معشوق همیشگیان بهار هستند تا بیاید و پا به پایش رقص آغاز کنند و برایش عشوه گری کنند و جاودانه شوند ، چه فرقی می کند که اول پاییز بیاید یا زمستان ... روح پروانه در همین سرمای سخت هم می نشیند کنار چشمه و خواب ِ خدای سبز و شمع و آفتاب و پونه های وحشی می بیند ...بال هایش را باز می کند و دعا می خواند برای بهاری که به خوابی هزار ساله می بیندش ...دیدی پروانه جاودانه شد ؟ ^^غیر منتظره : بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
+
تاريخ سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 23:28 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
|
بیا انقدر بد نباشیم برای احساسمان ! من تو را "نفسم" خطاب نکنم و تو مرا " زندگیم" ... بیا کمی خوب باشیم مبادا همچون "نفس" ها و "زندگی" های دیگر کهنه شویم ... بیا کمی خوب تر و تازه تر باشیم ، که اگر خدا تاب نیاورد "خوبی" و "تازگی" را و خواست از مد بیندازدمان ... ما یک قدم جلوتر باشیم ... اصلن بیا چند وقتی من برای تو "من " باشم و تو برای من "تو" ... فقط محض ِ رد گم کنی ... زیر زیرکی بخندیم به آدمها و رویاهایمان را بچینیم کنار هم و قند توی دلمان آب کنیم قایمکی ... آبها که از آسیاب افتاد و ردمان را گم کرد ، تو نفس تری شوی و من زندگی تر ! ^^غیر منتظره : مهربانیت از دور عجیب نزدیک است ...
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 22:26 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
|
این روزها که میگذرد شادم زیرا یک سطر در میان آزادم و میتوانم هر طور و هر کجا که دلم خواست جولان دهم ـ در بین این دو خط ـ "قیصر امین پور"
+
تاريخ یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 8:43 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
|
نیاز دارم چیزی باشد متفاوت از کلمه برای نجات این لحظه های بی هدف از دست های بی رحم ِ دردهای سنگین وزن ... *** نُتی رنگین ، قلمی آغشته به رنگ ...
+
تاريخ سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 19:47 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
|
فقط نوک ِ انگشتان ِ یخ زده می فهمند وسوسه ی لمس ِ دستهایی گرم را ... ***
+
تاريخ شنبه سی ام مهر 1390ساعت 23:1 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
|
به خیال خودم سالهای زیاد و طاقت فرسایی از آن روز می گذرد اما مادرم می گوید انگار همین دیروز بود که در غروب بیست و ششمین روز پاییز ، در مهمانخانه ی طبقه ی دوم خانه اش کودکی به دنیا آورد با چشمانی مشکی و درشت که در نگاه اول به صورتش خود نمایی می کرد ، با گریه ای بی اختیار که هر چه می کردند بند نمی آمد ... به یاد ندارم آن روز را ... اما در این حوالی هر سال زیر و رو می کنند خاطره ی میلاد نوزاد ِ سیاه چشم را که می گویند تولدش برای اهالی خانه خوش یمن بوده است ... ^^ میـــــلاد نوشت : چند ساعتی می شود که متولد شده ام ... ^^ غیره منتظره : مرداد ِ تو بارانی شد و مهر ِ من مردادی ...بی دلیل نیست که حس می کنم من و تو زاده ی فصلی نو هستیم
+
تاريخ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 23:28 نويسنده بهار ِ غیر منتظره
|
|
|